خرید بک لینک
.......یه شب سردِ دی تو ماشینت ..................تو صدامو شنیدی از رادیو ...........................داشتم از گذشته میخوندم ....................................تو تم مورد علاقه تو ...................................... به عقب میکشوندمت با عشق .................................................. به عقب تر به اولین دیدا

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

نمیدونم همه چی واقعا ترسناک شده یا من خیلی ترسو شدم...

اصلا همه چی تغییر کرده

همه چی یه جوری شده که من به نمیتونم درک کنم...

یا شاید من قاطی کردم...

ولی نه، من حالم خوبه دنیا یه جوره خاصی وحشتناک شده

شایدم من یه جوره خاصی شدم...

خلاصه هر چی هست خوب نیست...

نمیتونم هیچکس و هیچیز رو بفهمم. ..

شاید چون همش تو خونه موندم دیوونه شدم

نمیدونم...

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

اون زمان که سربازی بودم از انقلاب" مجموعه ترانه های یغما گلرویی" رو خریدم... اسمه کتاب هم بود"رانندگی در مستی" همون موقع ها که میخوندمش میدیدم بعضی شعراش رو میتونم اجرا کنم و علامت میزدم امروز یکی از اون شعر هارو بداهه اجرا کردم... خوشم اومد *با اجازه و پوزش از آقای یغما گلرویی*

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

ما پرت افتادیم، از بوسه از دیدار از شوق دل بازی، از پرسه در رگبار... ما پرت افتادیم، از فهم پیچک ها از لهجهء هر موج، از بستر دریا... از کشف یکدیگر ما پرت افتادیم پروانه گیمان را در پیله جا دادیم... پ.ن : یغما گلرویی

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

یه موزیکه قدیمیه خوب...

روی فیلم "بیل را بکش" هم بود...

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

هی میخوام یه چیز بنویسم اما نوشتنم نمیاد... حرف تو ذهنم زیاده... تو این مدتی هم که نیستم هی پیش خودم میگم رفتم خونه همینو پست میکنم... ولی میام خونه اصلا همه چی محو میشه ... مغزم شده شبیه اون آش هایی که همه چی توش میریزن ... معلوم نیست توش چیه ولی هر چی فکر کنی توش هست ... کاش یکی بود که می شد باهاش حرف زد... غمگین

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

الان چند وقته به یه چیزایی شک کردم... این که تمام آدمیان و خدایان عهد بستن منو اذیت کنن...(شاید بقیه رو هم دارن اذیت میکنن!!!!) نمیدونم هدفشون چیه؟اصلا مگه من چیکار کردم؟ هی تو زمان به گذشته میرم تا ببینم چیکار کردم ولی چیزی نمیبینم... شاید دوباره دارم افسردگی میگیرم؟ شاید چون الان سرماخوردم و یکمی حالم خوب نیست و

برچسب: نویسنده: ترانه شریفی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:35

صفحه بندی